جملاتی از یکی از شاهکارهای جهان: 1984
...با این حال پلیس های گشتی مسأله ای نبود، مهم پلیس اندیشه بود.
از جایی که وینستون ایستاده بود می شد شعار حزب را، که با خطی خوش بر نمای سفید آن نوشته بود، خواند:
جنگ صلح است. آزادی بردگی است. نادانی توانایی است.
ادامه مرده ریگ انسان بسته به شنیده شدن صدایت نبود، که در پیوند با عاقل ماندنت بود.
دوگانه باوری به مرگ نمی انجامد، دو گانه باوری خود مرگ است.
با خود اندیشید که تراژدی به دوران باستان متعلق بود، به دورانی که هنوز خلوت و عشق و دوستی در آن وجود داشت و اعضای خانواده بی آنکه نیاز به دانستن دلیل داشته باشند، د رکنار یکدیگر می ماندند.
مطابق شعار حزب:هرکس گذشته را زیر نگین داشته باشد، زمام آینده را به دست می گیرد:هرکس حال را زیر نگین داشته باشد، زمام گذشته را در اختیار می گیرد.
نه 62ملیون به حقیقت نزدیک بود، نه 145 ملیون و نه حتی 57ملیون. حقیقت این بود که در هر فصل تعداد فزون از شماری پوتین تولید می شد و شاید نیمی از جمعیت اقیانوسیه پابرهنه بود.
وقتی مفهوم آزادی منسوخ شده باشد، چگونه می شود شعاری مانند "آزادی بردگی است" را داشت؟
همرنگی یعنی نیندیشیدن، بی نیازی از اندیشیدن. همرنگی ناخودآگاهی است.
سایم خیلی باهوش بود، ولی اشکال ظریفی در کارش وجود داشت، چیزی کم داشت: احتیاط، کناره گیری، نوعی حماقت رهایی بخش
بدترین دشمن آدم دستگاه عصبی اوست. هر لحظه امکان داشت که تنش درونت به صورت نشانه ای آشکار بروز کند.
"حزب" به گونه ای ضمنی، مایل به تشویق روسپیگری، به عنوان مفری برای غرایز سرکوب ناشدنی بود. زنبارگی، مادام که دزدانه و بدون لذت بود و تنها شامل زنان طبقه محروم می شد، اشکال چندانی نداشت.
هدف "حزب" منحصر به این نبود که مردان و زنان را از تشکیل کانون محبت، که مبادا نتواند در اختیار بگیرد، بازدارد. مقصود اصلی و بیان ناشده اش این بود که لذت را از زناشویی حذف کند.
در چهارچوب ازدواج و یا خارج از آن، عشق آن اندازه دشمن نبود که شهوترانی.
توده فقیر، تا آگاه نشده اند عصیان نمی کنند و تا عصیان نکنند نمی توانند آگاه شوند.
خصوصیت واقعی زندگی جدید، شقاوت و ناامنی نبود، عریانی و ملالت و بی تفاوتی بود.
آزادی، آن آزادی است که بگویی دو به علاوه دو می شود چهار. این قضیه که تصدیق شود، سایر چیزها به دنبال آن می آید.
وقتی پای بلیت بخت آزمایی در میان بود، آن هایی هم که به زحمت خواندن و نوشتن می دانستند، به محاسباتی دست می زدند که دود از کله آدم بلند می شد.
حداکثر در عرض بیست سال این سوال عظیم و ساده که "آیا زندگی پیش از "انقلاب" بهتر از حالا بود؟" برای همیشه بلاجواب باقی می ماند. در واقع همین حالا هم بلا جواب بود؛ چرا که معدود بازماندگان پخش و پلای دنیای کهن از مقایسه یک عصر با عصرهای دیگر عاجز بودند. آنها هزاران جواب بیهوده را به یاد می آوردند، نزاع با یک همقطار، جستجو برای تلمبه گمشده دوچرخه، حالت چهره خواهری مدت ها پیش مرده، چرخش غبار در صبحی بادآلود در شصت سال پیش؛ اما تمام واقعه های مرتبط از وسعت دید آنان بیرون بود. به مورچه می مانستند، که می تواند اشیای ریز و نه اشیای بزرگ را ببیند و هنگامی که حافظه دچار نقصان می شد و اسناد مکتوب مهر جعل می خورند، ادعای حزب مبنی بر بهبود شرایط زندگی باید پذیرفته می شد، چون معیاری برای محک وجود نداشت و هیچگاه دوباره وجود نمی یافت.
کتاب، مانند مربا یا بند کفش، کالایی بود که باید تولید می شد.
محرومیت جنسی موجب برانگیختن شور و هیجانی می شود که به دلیل امکان تبدیل آن به تب جنگ و رهبر پرستی، مطلوب می نماید.
همیشه یک جنگ لعنتی پشت سر یک جنگ لعنتی دیگر هست و آدم می داند که اخبار سراسر دروغ است.
در حال حاضر جز گسترش آهسته آهسته حوزه سلامت عقل، امکان دیگری در بین نیست.
در مراکز تمدن، جنگ معنایی جز کمبود بی وقفه کالای مصرفی و انفجار گاهگاهی بمب موشکی که باعث گرفتن جان ده ها نفر می شود، ندارد.
اگر همه به یکسان از فراغت و امنیت بهره مند شوند و اندیشیدن را یاد گیرند، دیر یا زود متوجه می شوند که اقلیت برتر عماکردی ندارند و از سر راه برشان می دارند.
کار اساسی جنگ انهدام است، نه لزوما انهدام نفوس که انهدام تولیدات ناشی از کار انسان. جنگ راهی است برای خرد و خاکشیر کردن، با به طبقه فوقانی هوا ریختن یا در اعماق دریا غرق کردن موادی که در غیر اینصورت به استخدام توده ها در می آید و آنها را به رفاه می کشد و در دراز مدت، زیادی هشیارشان می کند.
در فلسفه یا مذهب یا اخلاقیات یا سیاست، چه بسا که دو به علاوه دو بشود پنج، اما وقتی پای طرح ریزی تفنگ یا هواپیما در کار باشد، به ناچار می شود چهار.
بهترین کتاب ها، آنهایی هستند که دانسته هایت را برایت نقل کنند.
در سراسر تاریخ مکتوب، و شاید از پایان عصر نوسنگی، سه گونه آدم در دنیا بوده اند: بالا، متوسط، پایین...که هدف های این سه گروه کاملا سازش ناپذیر است. هدف طبقه بالا، اینست که سر جای خود بماند، هدف طبقه متوسط، این است که جای خود را با طبقه بالا عوض کند، هدف طبقه پایین، زمانی که هدفی داشته باشد، اینست که تمایزات را در هم شکسته و جامعه ای بیافریند که در آن همه انسان ها برابر باشند.
خصلت پایدار طبقه پایین اینست که خرکاری چنان از پا درش می آورد که جز به تناوب، از آنچه بیرون از زندگی روزمره است آگاهی ندارد.
قشر حاکم را به چهار راه می توان از قدرت ساقط کرد: یا مقهور قدرت خارجی می شود، یا بی کفایتی در امر حکومت توده ها را به عصیان وا می دارد، یا اجازه ظهور به طبقه متوسطی نیرومند و ناراضی می دهد، یا اعتماد به نفس و میل به حکومت کردن را از دست می دهد. این علت ها تک تک عمل نمی کنند و بر حسب قاعده، تا حدودی هرچهار علت باید رخ نمایند.
قضیه این است که هیچ گونه تغییری در آیین یا اتحاد سیاسی تصدیق نشود؛ زیرا تغییر دادن ذهن یا حتی روش، اعتراف به ضعف است.
تنها با آشتی دادن تناقضات است که می توان قدرت را ابدالآباد حفظ کرد.
زمان هایی بود که زدن ها آنقدر ادامه می یافت که آنچه بی رحمانه و خبیث و نابخشودنی می نمود، کردار نگهبانان نبود، که ناتوانی از واداشتن خویش به بیهوشی بود.
انسان مخیر میان آزادی و خوشبختی است و برای شمار بسیار زیادی از آدم ها خوشبختی اصلح است.

